نمی دونم چرا ولی می خوام بنويسم! نمی دونم چرا ولی می خوام داد بزنم! نمی دونم چرا ولی می خوام بگم که منم زندم! می خوام برا اخرين بارم که شده سعی کنم! نمی دونم چرا ولی دلم برا خودم تنگ شده ٫ هزاران متر فاصله بين ما رو گرفته! بين جسمم و روحم ٬از خودم دور شدم ولی حالا پشيمونم٬ خيليه اگه ادم بخواد يه دفعه ديگر زندگی کنه بخواد زنده باشه؟ بخواد واسه تا روحش به جسمش برسه؟ نمی دونم چرا ولی می خوام داد بزنم! می خوام بگم پشيمونم! می خوام داد بزنم دوستت دارم! دوستت دارم برا همه چيزای که بهم دادی و ازم گرفتی! می خوام بگم تا خالی شم ولی حيف ! حيف که ديگه ديره! تو نيستی و من تو کوچهُ تنهايهای دلم دارم پرسه می زنم! تنهای تنها ! حتی ديگه صدای خش خش بادم باهم قهر کرده! ديگه حتی خدام صدامو نمی شنوه! اين تقدير منه! بايد اينجا بمونم تا بپوسم! می خوام داد بزنم ...ولی ديگه ديره! يا حق...
می دونی! خيلی سخته ديدن و نگفتن!
ديدن و نگريستن! فرياد زدن با صدای بی
صدای خيلی سخته خواستن و نتوانستن
خيلی سخته بودن و نزيستن! کاش می شود پرواز کرد! ازادانه! کاش می شود فرار کرد بدونه ترس! کاش می شود دست از زندگی کشيد بدونه عشق! کاش می شود ازاد بود بدونه زنجير! کاش می شود بی رنگ بود بدونه رنگها! کاش می شود عاشق بود بدونه معشوق! کاش می شود سحر بود بدونه غروب کاش می شود زنده بود بدون ترس از مرگ! به اميد پرواز!
شب سرديست و من افسرده...
راه دوريستو پای خسته...
تيرگی هست و چراغی مرده...
سايه از سر ديوار گذشت...
غمی افزود مرا بر غمها...
فکر تاريکی و اين ويرانی...
بی خبر امد تا با دل من...
قصه ها ساز کند پنهانی...
نيست رنگی که بگويد با من:
اندکی صبر سحر نزديک است...
اندکی صبر سحر نزديک است...
اندکی صبر سحر نزديک است...
به ياده سهراب..
.
امدم که حرف اخرم رو بگم و برم! امدم که بگم يا مهدی... امدم که بگم خدا!
امدم که بگم ار خاکيمو به خاک بر می گرديم! امده بودم که بگم! ولی بعد از يک سال
فهميدم از ناگفته ها هيچيشو نگفتم ! عشق گفتنی نيست! عشق ديدنی نيست!
اگه ميگی نمی شه ولی ميشه! عشق لمس کردنی! چشيدنی! عشق مستی
که از هر مستی مست تر می شه!عشق ديوانه گی که از مجنون مجنون تر ميشی
عشق حرف نيست! عشق نفس! عشق رنگش قرمز نيست! رنگش بی رنگی بی
خيالی! عشق يعنی هيچی! برا بعضی ها يعنی دوست داشتن برا بعضی ها يعنی زندگی
برا بعضی ها يعنی دروغ برا بعضی هام يعنی خوشی و بی خيالی! ولی برا اندکی
يعنی خدا! يعنی ايمان! يعنی هدف! يعنی تکامل! يعنی ...!
ما که رفتيم! ما بعد از اين همه گفتن تازه فهميدم هيچی نگفتم! هيچی! و هيچی!
يا حق...
خنده ای کو که به دل انگيزم...
قطره ای کو که به دريا ريزم...
سخره ای کو که به دام اويزم...
مثل اين است که شب نمناک است...
هر دم این بانگ بر آرم از دل، واي اين شب چقدر تاريک است!
اندکي صبر سحر نزديک است...
اندکي صبر سحر نزديک است...
اندکي صبر سحر نزديک است...
-::ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم :: و اندرين کار دل خويش به دريا فکنم::-
صندلي در جاده منتظر است
آفتاب مي آيد و مي رود
باران مي آيد و مي رود
برف مي آيد و مي رود
اما تو
نه از جاده مي آيی
نه از قلب من مي روي
بيتا
آزموده را آزمودن خطاست!
آزموده را آزمودن خطاست!
آزموده را آزمودن خطاست!
آزموده را آزمودن خطاست!
آزموده را آزمودن خطاست!
يکم روش فکر کن!
يه مدت نيستم! از بيتا جون اگه افتخار بدن خواهش می کنم بنويسن!و اگه عمری بود بعدش در خدمتتون هستم! يا حق....
هميشه هر کاری که کرديم آخرش هميشه خيلی چيزا برامون نا معلوم و سوال بوده! هميشه يه چرای تو همه کارامون وجود داشته! چرا های که اگه بخوای بری دنبالش دين و ايمانتو٫ وجودتو ٫ و هستيتو از دست می دی! خودتون ببينبن الان دارين با چند تا از اين چرا ها زندگی می کنين؟ چندتاشو مثل خيلی چيزای ديگه قبول کردی! اوليش خود هستی انسانهاست! چند دفعه فکر کردی بهش؟ من که خيلی ولی هر چی پيش خودم جلو تر می رم هس می کنم که کلمات و زندگی برام بی معنی تر می شه! پس قبولش کردم! چرا بايد اينجوری باشه؟ اينم از همون چراهاست!
از لطف همتون ممنونم ! يا حق....
يک خبر برای همه دوستانی که مشکل قالب دارند: قالب من بفروش می رسد!
قيمت: يک لينک + بايد به بلاگ من سر بزنيد حتمی
اين قالب پيشرفته در سه سايت معروف بلاگ نويسی بزبان های فارسی و خارجکی قابل استفاده است! می توانيد نمونه ها رو تماشا کنيد:
Persianblog: عاشقانه
Persianblog: باران پاييزی
Blogspot: And All About Love
Blogsky:عاشقونه
Blogsky:Ramin
از دوستانی که خواستار اين قالب هستند خواهش می شود نظر بگذاريد و بيان کنيد خواستون را! نمی تونم که دنبالتون راه بيوفتم! تا در اولين فرصت با شما تماس بگيريم! يا حق...
تا حالا شده بخواين تا اونور خط مرز بدواي؟ تا حالا شده اينقدر بهم ريخته باشين که از خودتون دور بشين و خودتونو عقب بزارين؟ شده اينقدر بدواين که خودتونو گم کنين؟ تا حالا شده اونقدر احساساتونو گم کنين که معنی درد و نفهمين؟ معنی افتادن؟ معنی ايستادن! معنی متوقف شدن از يه مسابقه دو ! با کی؟ با خودتون! چيزی که خودتون شروع کردين و دلتون می خواست اينقدر بدوين که روحتون ديگه نتونه پيداتون کنه!خالی خالی بشين از همه چيز!
داشت می دويدو اشک می ريخت! اينقدر سريع که حتی اشکا برای يک لحظه روی صورتش نمی موندن! فقط به يه چيز فکر می کرد اونم يک علامت سوال گنده بود! به تنها چيزی که می تونست فکر کنه! دلش پر بود! روحش تو جسمش نمی گنجيد! صدای خش خش برگا زير پاش با صدای باد تنها چيزای بود که می شنيد! انگار جاذبه وجود نداره! انقدر دويده بود که خودشو و احساساتش عقب جا بمونده بودن! درد براش معنی نداشت! نه ديگه پاش درد می کرد و سرش فقط دلش!اونم نه درد جسمی درد روحی! اشتباه امده بود! اشتباه انتخاب کرده بود ولی ديگه برای اين حرفا دير بود! فقط يه چيز براش مهم بود اونم اين بود که چرا با يه علامت سوال بزرگ بقلش..... نمی دونست چی کار داره می کنه! وقتی به خودش امد که صدای گربه تمام بدنشو لرزوند! چشماش داشت ماه رو نگاه می کرد! انگار ماهم باهاش قهرکرده بود! تمام بدنش خاکی بود....سوزش يه زخم رو روی ارنجش حس می کرد ولی براش مهم نبود! می خواست تا هميشه اونجا باشه! می خواست تا هميشه بدوه و فرار کنه از خودش! ولی ديگه واساده بود نای راه رفتن نداشت! يه گوشه تو تاريکی و تنهای دلش چمباده زده بود....
آهنگ بلاگو عوض کردم! خوشحال می شم نظراتونو بدونم! اميدوارم منو ببخشيد اگه دير به دير بهتون سر می زنم! من واقعا از همتون متشکرم که اينقدر به من لطف دارين! اميدوارم همتون در پناه حق موفق و پايدار باشيد...
يا حق....
يک روز می ای و يک روز ميری! يک روز از خاک بوجود ميای و يک روز به خاک بر
می گردی!آیا این انتخاب تو هست؟ ایا در دست تو هست که چگونه ٬چوقت و
در چه شرایتی به این دنیا قدم ور داری و از این دنیا بری؟ ایا می تونی این انتخاب
رو داشته باشی؟ ایا این تقصیر توست که خانوادت وضع مالی خوبی ندارند ؟
چه گناهی مرتکب شده بچه نوزادی که باید در بدترین شرایت زندگی کنه؟
نه این نه گناه اوست و نه در دست اوست! این امتحان زندگانیست!
ولی شرايت برای اون بچه سخت تر از من و تو هست! بايد در سخت ترين
شرايت بزرگ شه و زندگی کنه! و ان وقت ما... ما که دستمون به دهنمون
می رسه اينقدر بايد هی گله کنيم! مشکل ماها همينه! يه لیوان نصفه رو
فقط قسمت خاليشو می بينيم! .... يا حق....
اما.....
تا حالا چند بار از کلمه اما استفاده کرديد؟ بهمون تعداد ٫ شک و ترديد رو راه دادين تو وجودتون! شايد نصف اون تعداد دروغ گفتين و کارای نا پسند کردين! هيچ دقت کردين با کلمه اما همه کارای نا پسند انجام می گيره؟ دزد وقتی دزدی می کنه می دونه کارش اشتباست ولی پيش خودش می گه اما اگه نکنم زن و بچم گوشنه می مونن! وقتی می خوايم دروغ بگيم می دونيم اشتباس ولی پيش خودمون می گيم اما اگه راست بگم برام سنگين تموم می شه! بگير همينو برو تا اخر... پس بياين تلاش کنيم که از اين واژه کمتر استفاده کنيم به همون مقدار کار های نا پسند رو هم کم کنيم... به اميد روزی که شک و ترديد از ورقهای زندگی مان پاک شود....يا حق...
همهء ما وارثيم
وارث عذاب عشق
سهم اونكس بيشتره
كه ميشه خراب عشق
سوختن و فرياد زدن
اينه رمز و راز عشق
وقت از خود مردنه
لحظهء آغاز عشق
واسه اين صدای نی
موندنی ترين شده
كه به لطف زخم عشق
حنجره ش خونين شده
سهم من گلوی زخمی منه
يه صدا واسه هميشه موندنه
كوله بار سهم من رو شونمه
كوله باري كه پر از شكستنه
گرمی می عشقو تكرار می كنه
نالهء می عشقو فرياد می زنه
گرمی مستی و ضجه های نی
جوهر تمام شعرای منه
قيمتی ترين عذابه درد عشق
غم ناب و شعر نابه درد عشق
نطفهء تمام عاشقانه ها
جوشش روح شرابه درد عشق
ذات هر قطرهء قيمتی اشك
سهم اين دل خرابه درد عشق
زندگی كتاب شعر لحظه هاست
بهترين فصل كتابه درد عشق
بيتا
شعر از: اردلان سرفراز
بزن تا سيم اخر ای جدای
حلاکم کن از اين عشق خدای...
امروز داشتم
اين مطلب رو از
اشک اميز می خوندم واقعا گريم گرفت! نه من از اونای نيستم که خر احساساتی باشم يا ... ولی واقعا برای خودمون برای ايرانيای که توان خروج از مرز رو ندارن اونای که بايد اين امتحان بزرگ رو در بدترين شراعت بدن! اونای که فقر مالی ٬ فرهنگی٬ اجتماعی نميزاره که يک شب با دل اسوده سر به زمين بزارن اونای که ... نمی دونم واقعا.. حرف زدنم حتی ديگه برام سخت شده... چقدر مردم اونجا دارن زجر می کشن و هنوز به اميد فردان.
فردای روشن تر! فردای سبز! فردای همراه با آزادی!
بعد ما ها نشستيم دور از همه اينا داريم خودمونو می کشيم که مثلا چی؟ عاشق شدم ولی شکست خوردم! يا اينکه فلان دوستم بهم خيانت کرده! ای مردم! ای ايرانيا! کجاين؟ اينه واقعا؟ اون بدبخت داره تو زندان شکنجه می شه برا زدن حرف حق بد شما ها نشستين ....
نمی دونم والا ...
يا حق...
سلامی به گرمی عشق...
اول از اين بگم که
بيتا که ديگه جای خواهرم لطف کرد به ما و چند هفته ای مطالب قشنگ و پر احساسی نوشت
که خودتون خوندين و می دونين ديگه! بعدم ازش خواهش کردم که از اين به بعد هر چند وقت يه بار به ما افتخار همراهی بدن که هنوز جواب ندادن!
منم انشاا... امتحانامو همرو افتادم...!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خوب امروز چی می خواستم بگم؟ آها... همون زندگی...
قبول دارین که ما همه تو این دنیا امدیم امتحان بدیم؟ قبول دارید که نتیجه امتحانمون به کلمه کلمه حرفامون بستگی داره؟ قبول دارین که این امتحان تکراری نداره و کاگه بی افتی دیگه برای جبران هیچ راهی نیست! توی جلسه امتحان می تونی تا هر چند بار که می خوای شکست بخوری ها و دوباره شروع کنی! بشرطی که دیگه اشتباهاتو تکرار نکنی ! تجربه بگیری از اشتباهات و قوانین امتحان که همون قوانین زندگی کردنرو بلد باشی! باید بعضی جاها شکست بخوری که طعم پیروزی به دهنت مزه بده! باید قبول کنی شکست خوردنو که بفهمی پیروزی چیه!اگه قرار بود همش پیروز بشی که اصلا برات پیروزی معنی نداشت؟
همین شکستاست که تجربه میشه! باعث می شن تو امتحان اسون نبازی! و خوشحال و پیروز امتحان زندگانی رو رد کنی با نمره عالی!
یا حق...
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست
شعر از: مريم حيدر زاده
بيتا
يکي بود، هيچ كي نبود. يكي بود با يه دنيا تنهايي اما در عوض يه عالمه رنگ جادويي داشت. رنگهاي تيره و روشن، رنگهاي سرد و گرم كه توي جعبه رنگ افتاده بودن. اون يكي از اين همه سردي و تاريكي بيزار شده بود. فكر كرد اگه با اين رنگاي جادويي، جادو كنه و يه عالمه قشنگي نقاشي كنه شايد ديگه ... جعبه رنگ رو برداشت و رنگها رو بيرون ريخت. اول بايد براي اين همه تاريكي يه كاري ميكرد. زرد رو برداشت و يه دايره زيبا و نوراني كشيد و گذاشت بالاي صفحه. حالا همه جا روشن شده بود اما چيزي براي ديدن وجود نداشت: اون «يكي» بايد جادو ميكرد و قشنگياي براي بزرگ و كوچيك درست ميكرد كه زير اين همه نور ديده بشن و بدرخشن... اون وقت آبي رو برداشت و ريخت رو صفحه روزگار... يه دفعه صداي موجهايي كه روي هم سوار ميشدن، سكوت صحنه رو شكست. اين صدا، صداي دريا بود، صداي آبي آب...
كجاست اين رنگ قهوهاي كه قراره كوه بشه؟ قهوهاي رو پيدا كرد و كوهها روي صفحه نشستن. اون وقت يه چشمه آبي كشيد كه از بالاي همين قهوهايهاي سنگي پايين ميريخت و با دريا نفس نفس ميزد. سبز رو كه برداشت، درختها قد كشيدن، صفحه پرشد از سبزههاي تازه... نوبت گلها رسيد، نوبت ماه و ستاره، نوبت ابر و بارون و برف، نوبت فصلها رسيد... اما اون «يكي» هنوز تنها بود!
فكر كرد اين صفحه به يه جادوي بزرگ نياز داره. همه رنگهاي جعبه جادو رو روي هم پاشيد. ميخواست چيزي بسازه كه هفت رنگ باشه. ساخت؛ يه جادوي جديد كه دست و پا داشت اما حركت نميكرد. چشم داشت اما نميديد. لب داشت اما حرف نميزد، نميخنديد... اون «يكي» يه قطره از عصاره روح خودش رو اشك كرد. روي جادو ريخت... قلب جادو تپيد! تكان خورد. جادو خنديد. گريه كرد، دويد و قول داد تا هميشه براي «يكي» باشد.
جادو بيدار بود، خوابيد، كاركرد، عاشق شد، دروغ گفت، ظلم كرد، كُشت، با تبر به جان درختها افتاد، روي سبزهها راههاي خشن سنگي كشيد. ديگرنخنديد و هي آجرهاي سياه درست كرد...
يكي بود، يكي نبود... اون «يكي» هنوز تنهاي تنها بود! تنهاي تنها موند
بيتا
تو به من خنديدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست توافتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست
که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا خانه کوچک ما سيب نداشت ؟؟؟؟
شاعر : حميد مصدق
بيتا
سلام من محمد نيستم. محمد عزيز برای مدتی نميتونن بيان و اين افتخار و اجازه رو به من دادن که در weblog شون متن بنويسم. راستش اول از همه بگم که خودم خيلی دلم برای اين دوست گل تنگ ميشه و اميدوارم که تو غيابش زياد خرابکاری نکنم چون متنهايی که من مينويسم به زيبايی متنهای محمد نميرسه. پس شرمندهء همه به خصوص خود محمد عزيز...
« اگر يک بار ديگر مي زيستم سخن کمتر مي گفتم و بيشتر گوش مي سپردم،
دوستانم را به شام دعوت مي کردم بي آنکه نگران لکه هايي که بر فرش
افتاده يا مبلي که رنگ و رويش رفته است باشم.
اگر يک بار ديگر مي زيستم دوستت دارم هاي بيشتر و مرا ببخشيد هاي
بيشتري مي گفتم.
ليکن از هر آنچه گفتم مهمتر اگر بار ديگر زندگي مي کردم هر لحظه آن
را در چنگ مي گرفتم! به آن مي نگرستم و آن را واقعا مي ديدم، هر لحظه
را زندگي مي کردم و هرگز آن را باز پس نمي دادم.
بر سر چيز هاي کوچک تا اين حد بر افروخته نشو.نگران آن نباش که چه کسی
تو را دوست ندارد و چه کسی بیشتر از تو مال جهان دارد و یا دیگران چه
می کنند.بیا در عوض از انان که دوستمان دارند لذت ببریم، بیا تا به آنچه خدا
به ما داده است بیاندیشیم، بیا هر روز به آنچه برای بهبود جسم و روان خود ،
عواطف و روحیات خود انجام می دهیم فکر کنیم.زندگی کوتاه تر از ان است که
بگذاری از کنارت بگذرد.زندگی تنها یک لحظه با ماست و آنگاه رفته است. ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خدایا مرا بخاطر شکایت هایم ببخش
و زمانی که نا شکری کردم
به آرامی به من یاد اوری کن
از تو بخاطر انچه برایم مقدر کرده ای متشکرم»بيتايا حق...
تا حالا چند نفر رو دل داری دادين و حس کردين که اروم شده؟
تا حالا چند نفر شما رو دل داری دادن و اميد وارتون کردن؟ براتون راه زندگی کردن رو
شرح دادن و.... و شما احساس سبکی کردين؟
خيلی شده نه؟ تا حالا چند تا بلاگ خوندين که واقعا احساساتی شدين؟ چند تا
بلاگ خوندين که جزو واقعيت های زندگی بوده؟
خيلی خوندين نه؟
چرا ما همه فقط بهمون از بچه گی حرف زدن رو ياد دادن؟ چرا عمل کردن توش
نيست؟ خوب تئوري بلديم خوب حرف می زنيم خوب دلداری می ديم ولی نوبت
خودمون که می شه از همه بدتريم! اينطور نيست؟ به همه می گيم اين خوبه اون بده
بعد خودمون می مونيم که چی خوب بود چی بد!
جالب نيست؟ چرا از عمل فقط حرف زدن و تئوريشو بلديم؟؟
موفق باشيد يا حق...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
يه اهنگ خدا ديدم گفتم شماهام کيف کنيد يه کم در مورد چت ياهو هست
اينجا رو کليک کنيد!(از
Iprodev )
يه چيز رو قبول دارين؟ اونم اينکه بيشتر از ۷۰٪ بلاگ های ما در مورده عشق و عاشقی!
۶۹٪ شون هم در مورد عشق شکست خوردس! قبول دارين يا نه؟ آخه چرا بايد اينجوری
باشه که ما خودمون رو برا کسی که معنی مقدس عشق رو درک نمی کنه ناراحت کنيم؟
ارزشش رو داره؟؟ هر بلاگی می ريم يا طرف تنهاش گذاشته رفته! يا رفته با يکی ديگه و يا...
خوب ادمی که ول می کنه می ره با يکی ٫ ديگه آدم نيست! انسانيت حاليش نيست! آخه درسته تو ۲۴ ساعت روز به فکرش باشی؟ غمش رو بخوری؟ خودت با نفس خودت جنجال داشته باشه؟ نه! مشکل از تو نيست ! اون آدم نبوده احساس نداشته! بعدم اون ولت کرد
رفت دنيا که به آخر نرسيده! رسيده؟ نه! هيچ وقت برای شروعی تازه دير نيست!
يا حق...
« -در عشق دو دلی و ترديد٬ نيست!
بی ترديد بايد هيچ شد!
عشق موندنه ٬ نه رفتن!بايد بومی اين شهر باشی تا غربت
نگيرتد!
بايد اهل اين ديار بود.يکبار که رفتی٬ ديگه رفتی! برگشتن
بی فايده س! »
« -نرفته بودم که برگردم.از روز اول وقتی امدم موندم!راه رفتن
رو بلد نيستم٬ تنهايی نمی تونم برم٬ می ترسم! »
« -وقتی به دروازه این شهر رسیدی٬ نباید بترسی. پشت سرت
هم نباید نگاه کنی.
نباید پشیمون بشی. ممکنه هجوم مشکلات در اطرافت باشند.
ولی فقط باید به جلو نگاه کنی و از انها بگذری! باید از خودت مطمئن
باشی! باید از طرفت مطمئن باشی . وقتی گفت بریم٬ نباید بترسی...»
....و این نیز در گذر راه زندگی همچون گذشته بگذرد.....
یا حق....